تبليغاتX
خشمگين
Sokout e Sorkh

اعتیاد سیاسی است.

ما پای دیوار های شهر مثل کرم های بی اهمیت در هم می لولیم. و مارهای فربه بالای دیوار از حقیقت نشئه شده و می خواهند کرمها را از سطح شهر پاک کنند. از بالای دیوارهای پاستور! واکسنی بسازند برای از بین بردن ویروس های ناجور و ناسازگار.

هر چیزی سیاسی است پس اعتیاد هم سیاسی هست. آیا فکر می کنید قبل از هر چیز "همه چیز سیاسی هست" را ثابت می کنیم.! تخیل آزاد می کند. واقعیت سرکوب می کند! او برای فرار از سرکوب شما به مخدرها پناه می برد. آیا واقعیت شما کاری به جز سرکوب می کند؟! واقعیت شما از آن رو واقعی به نظر می رسد که تحمیل شده است ! آنچه شما واقعی می خوانید تنها از آن رو واقعی است که مسلط است. پس واقعیت شما یک تحمیل است و تحمیل سرکوب است و اعتیاد یک راه فرار از سرکوب و سیاسی است.

.اگر فقر به عنوان یکی از مختصات واقعیات شما و عاملی موثر در گرایش به اعتیاد است و اگر فقر تنها یک موقعیت در مقابل استثمار هست که نمی شود آن را از بین برد آیا به همان ترتیب نمی توان گفت که با اعتیاد هم نمی شود مبارزه کرد؟ درست به این دلیل که موقعیتی در برابر سرکوب است! پس اعتیاد را نمی توان از بین برد. با آن نمی شود مبارزه کرد! بی خود خودتان را خسته نکنید! آن وقت  به مبارزه با اعتیاد معتاد می شویم. اعتیاد یک موقعیت در مقابل سرکوب است.  یک نوع مقاومت در برابر واقعیت است.باید سرکوب را کنار زد و از بین برد! واقعیت را باید تغییر داد. به چهره ی اعتیاد در درون خود نگاه نکنید به تلوزیون های املاک پر سود دبی نگاه کنید که به تازگی دکان پرسودتر ترک اعتیاد باز کرده اند. حتی آنها هم آنقدر احمق نیستند که فکر کنند اعتیاد را می توان با این داروها از بین برد بلکه اعتراف می کنند که اعتیاد شما را با اعتیاد جدیدتان جایگزین می کنند.

اکنون فقط یک راه می ماند. اینکه ما کرم های پای دیوار نیز همچون کارگران همه ی دنیا علیه وضعیت موجود متحد شویم.

پی نوشتی بی ربط: در ابتدای راه اندازی این وبلاگ لینک وبلاگ روزنامه ی کیهان محض خنده و فراموشی( و البته با تاکید بر مطالعه آن) قرار داده شد که البته این لینک سپس به دلایلی توسط رفیق ساکت حذف شد. از این گذشته یکی از رفقا نیز در کامنتی خصوصی در واکنش به اصطلاح "وبلاگ روزنامه ..." از ما خواسته بود که این کلمه را با "وبسایت روزنامه ..." اصلاح کنیم. در توضیح به این رفیق گرامی باید بگویم که خود روزنامه کیهان قبلن در اقدامی مشابه وبسایت آزادی برابری را با عنوان وبلاگ معرفی کرده بود و نتیجتا اقدام ما نیز یک مقابله به مثل آگاهانه بوده است.این گونه رسمیت بخشیدن ها به امثال روزنامه کیهان بیشتر شایسته دفتر تحکیمی ها هست و برای یک چپ رادیکال متعهد بودن به این جمله که من در یکی از وبلاگ های موفق دیده ام موثر تر است: ادب سرپوشی است بر روان پریشی جامعه طبقاتی.

+ نوشته شده در  87/11/29ساعت   توسط خشمگين  | 

به تبلیغات تلوزیونی نگاه کنید.  تبلیغات سودجو و دروغگو. تبلیغ نقش زن به عنوان فردی ضعیف که تنها از عهده ی خریدن لوازم پخت و پز و شست و شو بر می آید.. شاید با نوشتن این جمله شما را به یاد تبلیغاتی بیاندازم که نقش زنان را به خانه داری و درون آشپزخانه محدود می کند. اما این همه ی ماجرا نیست. روی صحبت ما اینجا علاوه بر این مورد به مورد موشکافانه ی دیگری نیز هست و آن نمایش انتزاعی  فرآیند تولید و حذف کارگران واقعی از این فرایند است که به کرات در تبلیغات تلوزیونی مشاهده می شود. قطعات خودرو به صورت مجزا و بدون تماس دست های انسانی از طریق جلوه های ویژه ی ساخته شده در اتاق فرمان بر روی هم سوار شده و ناگهان خودرویی تولید می شود. کالایی که با کار دزدیده شده کارگران ساخته شده به تکنولوژی برتر بهمان کشور نسبت داده می شود. حتی اگر کارخانه ای تماما اتوماتیک باشد. سرمایه ای که برای ایجاد چنین کارخانه ای صرف شده قبلا توسط کارگران به وجود آمده است.

سرمایه داری تاراج می کند و رسانه های تحت امرش این دزدی بزرگ را توجیه و ماست مالی می کنند. در این بین تفاوتی نمی کند این تبلیغات از تلویزیون حکومتی پخش شود یا اندکی پایین تر از تیترهای وزین؟! روزنامه شرق و شهروند!

رسانه ها با حذف حساب شده کارگران از فرایند تولید در تبلیغات رسانه ای قصد دارند تا فرایندی ساده را به مردم الغا کنند که با توسل به تکنولوژِی برتر و تمام اتوماتیک فراهم شده است و نه با کار مداوم و جان فرسای کارگران. اما باید در مقابل ازآنها پرسیده شود که چگونه فرایندی به این سادگی می تواند سودی چنان زیاد ایجاد کند که قادر باشد برای تبلیغات پول های گزاف به جیب صاحبان رسانه ها بریزد.؟؟؟

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت   توسط خشمگين  | 


ما کارگران به خوبی می دانیم که دستمزد یک روز کار و یک روز خرکاری تفاوت دارد. دولت هم این را می داند. اما او به جای تفاوت قائل شدن میان این دو از اصطلاح سختی کار استفاده می کند. کار سخت نیست بلکه شما سختش می کنید. پس هنوز فرق کار و خرکاری بر قوتش باقیست.

سختی کار معمولا به کار هایی اطلاق می شود که در آن افراد به خاطر کار ممکن است در طول زمان آسیب های مزمن ببینند و یا در حین کار با حادثه ای روبرو شوند. از این رو کارهای آسان اما پر خطر را نیز جزو کارهای سخت به حساب می آورند. آیا واقعا کار کردن در یک معدن زغال سخت است. آیا کار کارگران انگلیسی در معادن زغال طاقت فرسا بود.در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم فردریش تیلور مهندس معدن زغال در انگلیس تحقیقاتی را برای بهینه کردن کار کارگران در دست اقدام داشت. تیلور تمام جزییات کار یک کارگر را ثبت می نمود. از جمله کندن زغال بارگیری واگن ها به وسیله بیل و ... او حتی عمل بارگیری به وسیله بیل را نیز به دقت به جزییاتش تقسیم می کرد و هر حرکت دست یا آرنج کارگر ان را ثبت می نمود. او با این کار قصد داشت تا با کشف حرکت ها اضافی چه از ناحیه فرد کارگر یا آنچه به ابزار کار مربوط می شد جلوگیری کند. او دنبال بهره وری بیشتر از نیروی کار بود.

اگر روش تیلور را برای محاسبه دستمزد کارگران به کار گیریم. مثلا بدینوسیله دستمزد یک ساعت یا یک روز یک کارگر بارگیری زغال را محاسبه کنیم ، چه می شود؟ مثلا می توان برای هر بار پرشدن و خالی شدن بیل یک میزان پول را در نظر گرفت. مثلا اگر او در طول یک روز هزار و دویست بار این عمل را انجام دهد. برای هر بار 7 تومان در نظر بگیریم. که با ضرب شدن عدد هفت در هزار دویست 7400 تومان یعنی دستمزد روزانه کارگر به دست می آید. تیلور قطعا در چنین وضعی به فکر دفعات بیشتر خواهد بود. او از طریق تحقیقاتش و با کاستن از حرکت های اضافی می تواند کاری کند که همان کارگر این بار 1500 بار این عمل را انجام دهد. اما پیروی سرمایه از منطق سود باعث می شود که این کار اضافی دلیل بر افزایش دستمزد نباشد. این بار برای این عمل(پرو خالی کردن بیل) 5 تومان در نظر گرفته می شود که جمعا 7500 تومان می شود. بدین ترتیب کار در ازای بهینه شدن؟! اما بدون تغییر دستمزد سخت می شود. اما کار از ابتدا سخت نبود. همان کارگر می توانست در روز تنها پانصد بار این کار را انجام دهد و دستمزد درخوری دریافت کند. بدین صورت می بینیم که اصطلاح کار سخت و سختی کار تنها در یک نظام مبتنی بر سرمایه معنا پیدا می کند. که در صورت تغییر شرایط می تواند از بین برود.

اما دولت از اعطای امتیازاتی به کارهای سخت می گوید. پرداخت اضافه ای به دستمزد و بازنشستگی زودهنگام از این موارد است.

این دو مورد را برمی رسیم :

1.       دستمزد اضافه : پیش از این گفته شد که کارهای سخت تنها در یک نظام مبتنی بر سرمایه معنا پیدا می کند. بنابراین در شرایط فعلی بسیاری از کارها شامل سختی خواهند شد. و همچنین گفته شد که کارهای سخت کارهایی هستند که افراد به خاطر تکرار آن در طول زمان ممکن است با آسیب های مزمن مواجه شوند( کمردرد مزمن شاطر نانوایی که مجبور است تمام مدت در یک حالت بایستد.) و یا اینکه در معرض آسیب های ناگهانی باشند( سقوط از داربست برای کارگران و استادکاران ساختمانی). در اینجا باید پرسید که چگونه پرداخت ماهانه یک دستمزد اضافه می تواند به شخصی که در آینده ممکن است با مسئله ای مواجه شود کمک کند. و اینکه چگونه دستمزد اضافی ماهانه می تواند به کمک شخصی بیاید که ناگهان با شکستگی پا یا دست یا حتی بدتر تز آن درگیر شده است. شاید در مورد دوم عده ای مثال بیمه را بیاورند. اما باید گفت که بسیاری از آنها از بیمه برخوردار نیستند. و قانونی هم در مورد بیمه آنها وجود ندارد. البته قصد ما ورود به جزییات حقوقی مفصل در این زمینه نیست.

2.       بازنشستگی زود هنگام: دیدیم که با بهینه شدن کار و بهره وری بیشتر از نیروی کار و در مقابل پایین ماندن دستمزد کار سخت می شود. دولت نیز در عوض آن کارگران مشمول کارهای سخت را زود تر از دیگر بخش ها بازنشسته می کند. بسیاری از این کارگران در ایام جوانی بازنشسته می شوند و به دلیل مشکل بیکاری در جامعه که خاص اقتصاد های سرمایه داری است. اینها هیچ وقت دوباره به کار گرفته نمی شوند و در نتیجه می بایست در شرایط آماده به کار بودن با همان مقرری بازنشستگی خود بسازند.

بنابراین آنچه به عنوان امتیازات سختی کار داده می شود به نوعی کمکی به کارگران نمی کند و به عبارت ساده تر هنوز فرق میان کار و خرکاری باقیست. اما تلاشی از این دست و نوشتن مقالاتی علیه فریب امتیازات اصلاح طلبانه و تاکید بر فرق میان کار و خرکاری نیز اگر تنها به فرصتی برای اصلاحاتدر قانون کار منجر شود هرگز راه به جایی نخواهد برد. چرا که آنچه امروز به اسم امتیازات سختی کار به کارگران داده می شود قبلا توسط اصلاحات( البته نه اصلاحات دستوری خاتمیستی)  در قانون کار ایجاد شده و خوب می بینیم که آنها امروز جز فریب چیزی نیستند.

                                                                                                                         (خشمگين)

+ نوشته شده در  87/09/20ساعت   توسط خشمگين  | 

این روزها همه اش احساس می کنم که در هر گوشه ای کسی برای گرفتن ردم برای سردرآوردن از زندگی روزمره ام به کمین نشسته است. احساس می کنم تلفن هایم و رفت وآمدهایم تحت کنترل است پشت هر دیواری کسی به انتظار نشسته تا بد و بیراهی یا حرف مخالفت آمیزی از من درز کند و این را به گوش نامحرمان ناکس برساند. در و همسایه.... آشنا و غریبه!! فرقی هم نمی کند، به نظرم می رسد که همه جاسوسند اما مهمتر از همه ی آنها که بخشی زیادی از آن ناشی از تلقین بی خودی به خودم هست  این است که وقتی به عواقب لو رفتنم فکر می کنم بی اختیار به یاد روزنامه کیهان می افتم. نمی دانم چه حکمتی در این تداعی هست که کلمه کنترل و سرکوب که لپ کلام احساسات فوق الذکر هست مرا به یاد این روزنامه می اندازد. به هر حال برای ریختن ترسم هم که شده لینک وبلاگ این روزنامه را محض خنده و فراموشی هم که شده گذاشتم(البته گاهی هم نگاهی جدی بیاندازید بهش بد نیست) امیدوارم ایرادی بر این حقیر نگیرید.

"خشمگین"
+ نوشته شده در  87/09/04ساعت   توسط خشمگين  | 

 

رفيق! نمي دانم چه شد كه امروز بي اختيار حس كردم كه بايد براي تو حرف هاي دلم را طي نامه اي بازگو كنم ؟ الان ساعت 8 شب است و من كه بدجوري سرم درد مي كند ،تک و تنها توي اتاقم نشسته ام و دارم به خودم و به تو كه شكل ديگری  از من هستی فكر مي كنم.

اگر بگويم حالم خوب است ، خودت بهتر از همه می دانی که مثل سگ دروغ گفته ام، چون اين روزها بسيار سرگردانم . سرگردان خيابان هايي كه پر است از افرادي كه تنها از براي زنده ماندن تقلا مي كنند . اين روزها خيلي بيشتر از آن روزهايي كه توی دانشگاه در مورد پرولتاريا حرف مي زديم ، احساس می کنم که به پرولتاريا نزديك ترم . یک مسافرکش كه بيشتر از آنكه به دردودل هاي مسافران نگون بخت تر از خویش گوش بسپارد در اين سوداست كه چطور از تاكسي جلوییش سبقت بگيرد و چطور اين ترافيك را برای دزدیدن قاپ مسافران دیگر از پیش رو بردارد.

رفيق! بدجوري خسته ام . جوری که انگار هرگز دیگر روی آرامش نخواهم دید. آگاهي از ابتذال زندگي روزمره و پايبند شدن در اين زندان ، كاملا آرامش را از من سلب كرده است. احساس مي كنم زير اين آسمان سياه ديگر با هيچ چيز تازه اي برخورد نمي كنم . ديگر برق فریبای هیچ چشمی نمی تواند من را عاشق کند.

كاش جرأت خودكشي داشتم اما افسوس كه نه توان زندگي دارم نه جرأت خودكشي. زندگي مي كنم نه به خاطر اينكه به زندگي كردن علاقه دارم نه اينكه زندگي را دوست دارم . نه نه نه . نه رفيق فقط زندگي مي كنم كه زودتر بميرم و اين باري را كه 25 سال است به دوش مي كشم در گور فرو گذارم .

رفيق نمي دانم برايت چه بنويسم ؟ كاش مي توانستم مثل اين همه آدمي كه اطرافم هستند خودم را در ابتذال زندگي گم كنم . كاش يك لباس جديد ، يك مهماني خانوادگي و يا ... مي توانست لبخند شادي را بر روي لبان سردم بياورد . كاش مي توانستم باز هم عاشق شوم . كاش رقصيدن شيرين باز هم مرا فريب مي داد و عاشق مي كرد . كاش كورسوي اميدي در تاريكي هايم وجود داشت . كاش ...! كاش ...! كاش...!

هرچه به دنبال فريب تازه اي مي گردم كه خودم را با آن گول زنم پيدايش نمي كنم. رفيق وقتي به گذشته فكر مي كنم باورم نمي شود كه من همان آدمي هستم كه لحظه اي از تكاپو و تلاش باز نمي ايستاد و ساعات طولاني را پشت كامپيوتر به طراحی نشريات مشغول بود . يا كل بعد از ظهرش را به دنبال پيدا كردن يك تبليغ 10 هزار توماني براي چاپ نشريه اش خيابان ها را متر مي كرد. جالب بود با تبليغ مخالف بوديم ولي چاره اي جز چاپ تبليغات براي جبران هزينه نشريات نداشتيم .يادته رفيق چقدر سر اين موضوع بحث مي كرديم ؟

به قول محسن نامجو : " آوخ چه كرد با ما جان روزگار "

رفيق! استقامت كردن كارآساني نيست . شايد در نوشتن و حتي گفتن كار آساني باشد ولي در مرحله عمل بسيار دشوار است .! نااميدي مثل موريانه به جانم افتاده است و مرا مي خورد . دائما به اين فكر مي كنم كه ما خيلي ضعيف تر از آنان بوديم و هستيم و هيچ كاري از دستمان بر نمي آيد .ولي باز وقتي به وبلاگ هاي رفقا سر مي زنم و اميد به پيروزي را مي بينم ، با خودم مي گويم كه شايد من بي اندازه بدبين شده ام .

نمي دانم ... نمي دانم .... چيزي كه مي دانم اين است كه فقط در ظاهر روي پاهايم ايستاده ام و اداي زنده ها را در مي آورم .

رفيق ! مشكل من اين است كه هيچ چيز آرامم نمي كند . گاهي اوقات با خودم فكر مي كنم كه سراغ مذهب بروم ، شايد به آرامش برسم اما خوب مي دانم كه ديگر نمي توانم خودم را گول بزنم . من با نااميدي به خاكسترهاي تنم كه در جهنم سرگرداني مي سوزد، خيره شده ام و به آدم هاي به ظاهر خوشبختي فكر مي كنم كه ازدواج كرده اند و بچه شان در آغوششان است و همه ي عشقشان اين است كه فرزندشان زودتر بتواند به حرف بیاید و آن ها را بابا و مامان صدا كند . كاش آن بچه مي دانست بي معنا ترين كلمه را كه چيزي جز فشار و محدوديت و ارتجاع به همراه ندارد ، تلفظ مي كند .

رفيق خيلي نوشتم . همه هم مزخرف . بدرود .

مثل هميشه مي گويم : زنده باد آزادي . زنده باد برابري . نابود باد ارتجاع

+ نوشته شده در  87/09/02ساعت   توسط خشمگين  | 

 


خطر: کارگران در حال استثمار شدن اند

تابلو های شبرنگی وارونه از قاعده ی تیزشان فرو می روند

توی کله های آفتاب سوخته ی آنها که برای عابران پرچم سرخ می گردانند

امروز از میان همه ی زنده هایی که مردند

پیکر آیت الله ..... توی تلویزیون ملی تشیع شد

یک نفر در اوین بالای دار شاشید توی قضاوتلفن های همراه اول

نیاز مخابرات به افغانی را آنقدر برطرف کردند

تا کامیون های مرگ دیگر بار ببرند بریزندشان بیرون

این اتباع بیگانه با بوی گند بورژوا

و ما در سکوت لانه کرده ایم که چه . . .


 

یک بهانه ساده برای شروع


شايد تا كنون هيچ كس براي سكوت خود رنگي انتخاب نكرده باشد ، شايد هيچ كس حتي به اينكه ساكت است و فريادي بر نمي آورد فكر هم نكرده باشد . عده اي براي سكوت خود فقط دليل مي آورند و فلسفه و قصه مي بافند ولي از نظر ما سكوت در اين برهه از زمان رنگي است و رنگ آن هم سرخ است .

خیلی وقت ها خیلی حرفها پیش می آید، خیلی کسان چیزهایی می نویسند که چه و چه! و بعضی وقت ها آدم هوس می کند تا با مشتی حرف گنده دهن طرف را تا سرحد سکوت سرویس کند! اگر دانشگاهها پادگان شده اند یا اگر نشده اند و باید بگوییم که نیستند : دانشگاه پادگان نیست ! پادگان ها که پادگان هستند. این یکی را که نمی شود انکار کرد و این یک دلیل ساده می شود تا آنکه در پادگان دلش برای ننه اش تنگ شده بیاید و از تشکیل ارتش حرفه ای و داوطلبانه؟ به جای سربازخانه های اجباری دفاع کند{1}. همان ارتش حرفه ای که هرجایی پشت تسلیحات فوق مدرنش سنگر گرفته و به بهانه ی ترویج دموکراسی ناپولم چندصد تنی روی سر مردم بی گناه فرو می ریزد.

اینجاست که دیگر نمی شود آسمان به ریسمان کرد و هر کجا که دیدی شاعری از فرط تنگی قافیه به جفنگ افتاده با مقاله های پرطمطراق یکسره هر چه را گفته خط به خط تحلیل کرد و محکوم نمود... به قول رفقای مایند موتور ما گاهی به جای محکوم کردن باید به سخره بگیریم. به جای قانع کردن و استدلال کردن بلوف بزنیم و در این مسیر حتما زبان طنز و ادبیات به کارمان خواهد خورد. سعی ما بر این است تا سکوت سرخ(آخر کار رسانه ای صرف برای چپ باید معادل سکوت پنداشته شود... هرچند در شرایط فعلی ناچار به ادامه این سکوت هستیم) کمتر خبرپراکنی کند و بیشتر به تولید ادبیات در راستای فراگیری و ترویج اندیشه چپ رادیکال پرداخته و در راستای دست یازیدن به افق سوسیالیستی با دیگر رفقا همگام شود.

زنده باد آزادی

 زنده باد برابری


 

1. اشاره به مقاله ی" خدمت سربازی اجبار یا وظیفه" منتشر شده در خبرنامه امیر کبیر

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت   توسط خشمگين  |